غزل (با نگاهی دزدکی ):
با نگاهی دزدکی پس هی کجا می خوانیم
از چه رو شیرین من باز از درت میرانیم
عشوه می ریزی برخ بس فتنه میائی به زلف
فارغی هرشب چه دارد می کند حیرانیم
پای پیری ناز تو با ما عجب بازی کند
نازنین ایام پیری دل مبر من فانیم
هی مپیچ اندر بر این دیده و دل ای پری
یک شبی بازآ به بین افتاده در ویرانیم
گوئیا بسرشته با اندوه وغم تقدیر من
سنگ هم برخنده می آید به آهن جانیم
بر فلک هرگز نکردم شکوه از بیداد تو
ماه می داند فقط غمناله ی پنهانیم
گاه گاهی شعر هم با ما ندارد سازشی
واژه ها در سوک ماندست در تغزل خوانیم
هرچه کردی با من و این دیده و دل بس نبود
گه به عشوه گاه هم با ناز خود چرخانیم
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات